خرید بک لینک

درباره سایت

دلفین شیشه ای

امکانات وب

موضوع انشاء:يلداى خود را چگونه گذرانديد؟با سلام خدمت آموزگار خوب و دوستان عزيزم ديشب يلدا به ما خيلى خوش گذشت .دور هم بوديم و تا تونستيم خورديم و خنديديم ،فال هم گرفتيم.البته پدرم ميگفت شايعه شده كه هندوانه ها را یه كسايى ارزون خريدن و انبار كردن كه گرون بفروشن،به همين دليل من نخريدم تا با مفاسد اقت

برچسب: نویسنده: مهدی رستمی تاريخ: چهارشنبه 17 خرداد 1396 ساعت: 19:22

اگر بخندی، دنیا با تو می خندد، و اگر گریه کنی، تنها گریه خواهی کرد. زیرا زمین پیر و اندوهگین باید شادمانی را امانت بگیرد، در حالی که به قدر کافی درگیر مشکلات خویش است. آواز بخوان، تپه ها به تو پاسخ خواهند داد. آه بکش، در هوا محو خواهد شد. انعکاس ها، به صدای شادی محدود می شود، اما از ص

برچسب: نویسنده: مهدی رستمی تاريخ: چهارشنبه 17 خرداد 1396 ساعت: 19:22

بیشتر احوال یکدیگر را بپرسیم. وقتی از من میپرسند حالت چطور است، واقعا نمیدانم انتظار چه جوابی دارند؟! اگر بگویم حالم خوب نیست میگویند قدرنمیدانی! چهارستون بدنت سالم است، خانواده خوب داری، تحصیلات داری، فلان داری، بهمان داری و الی آخر. اگر بگویم حالم خوب است، دروغ گفته ام! آدم میماند چه بگوید. وقتی م

برچسب: نویسنده: مهدی رستمی تاريخ: چهارشنبه 17 خرداد 1396 ساعت: 19:22

مغز علاقهی عجیبی دارد به برگشتن و برگشتن. برگشتن به تمام خاطراتِ ذخیره شده. خاطرات خوب را سریع و راحت رد میکند، اما روی خاطرات بد گیر میکند. مثل ماشینی که بخواهد از جادهای با شیب تند بالا برود؛ کمی پیش میرود و پایت را که از روی گاز برداری، برمیگردد شروع سربالاییها. قفل میکند درست آنجایی که

برچسب: نویسنده: مهدی رستمی تاريخ: چهارشنبه 17 خرداد 1396 ساعت: 19:22

آدم های خوبِ زندگی من رنگشان آبی ست.هر صبح میشود کنارشان با دلِ گرم چای دارچین نوشید؛ لبخند از صورتشان نمیرود و از جنس آرامش مطلقند.آدم های خوبِ زندگی من مثل ساعتِ ده صبحِ روز آفتابی اندهمانقدر دلنواز و پرانرژی.تُن صدایشان با صداقت آمیخته شده.آدم های خوبِ زندگی من ساده و مهربانند مثل پیراهن گل دار

برچسب: نویسنده: مهدی رستمی تاريخ: چهارشنبه 17 خرداد 1396 ساعت: 19:22

مادرم هفت هشت ساالم بود سر میز نهار مادر به برادر گفت همه میمیرند... ما هم میمیریم! من که خب چیزی نمیفهمیدم یک آن دلم رفت .. اشکم درآمد .. مادر بلند شد رفت سر اجاق منم هراسان به دنبالش ! بغلش کردم گفتم مادر نمیر تو رو خدا .. حالا گریه نکن کی گریه بکن ! برای اینکه مادرم دور از جانش نمیرد خودم را داشت

برچسب: نویسنده: مهدی رستمی تاريخ: چهارشنبه 17 خرداد 1396 ساعت: 19:22

زندگی نباتی . یادمه بچّه تر که بودم مامان بزرگم یه سکته ی مغزیِ شدید کرد ، از اون به بعد میگفتن مامان جون قراره زندگی نباتی کنه .منم عقلم قد نمیداد زندگی نباتی چیه کهفکر میکردم زندگیش مثه نبات شیرین میشه !مامانم اون موقع ها میگف الان حال مامان بزرگ جوریه که آب جوش هم بریزی رو دستش حس نمیکنه ، حس لام

برچسب: نویسنده: مهدی رستمی تاريخ: چهارشنبه 17 خرداد 1396 ساعت: 19:22

پدر مثل خودکار می مونه
شکل عوض نمی کنه
ولی یه دفعه می بینی که نمی نویسه

مادر مثل مداد می مونه
هر لحظه تراشیده شدنشو می بینی
تا اینکه تموم می شه

برچسب: نویسنده: مهدی رستمی تاريخ: چهارشنبه 17 خرداد 1396 ساعت: 19:22

صفحه بندی